مي دانم

خوب يادت هست

روزي را كه مُردم

- تو شكستي

شايد به همين خاطر بود كه تا آخر عمر مي گفتي

"تو مرا خيلي اذيت كردي"

ومن هم به شوخي جوابت مي دادم

بچه همين است ديگر، تازه خدا الكي قرارداد بهشت را كه با مادران نبسته

بهشت را به بها دهند نه ....

وتو نمي گذاشتي ادامه دهم

- امان از اين زبان دراز تو آخر...

دنبالم مي كردي

واصلا يادت مي رفت كه ازدستم دلخور بودي

 

اما نمي دانم يادت هست

روزي را كه مُردي!

ديگر نبودي

وديگر نديدي

كه من هم دوباره مُردم

اما حالا

 بازهم دوباره محكوم به زندگي ام

- تنها يك چيني بند زده

كاش خدايمان حداقل اينبار كه تو را پذيرفت

 من را هم مي پذيرفت ..........

لینک
۱۳۸٥/٩/۳ - س.م